امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

پارک پردیسان2

مطلب قبلیو رمزدار کردم ،چون شرح حال یه روز خیلی بد بود .حالا میخوام از قسمت خوب پارک بگم. پسرم تو اونجا هم گل مجلس بودی و مورد توجه همه اطرافیان.همسایه بغلی تورو به عناوین مختلف (پفک ،شکلات و ...)به سمت خودشون میکشیدند و اونجا حسابی با پسرعمه ها بادکنک بازی کردی. با مورچه ها کلی بازی کردی و آخرشم رفتیم جشنواره ورزشهای همگانی .وقتی اومدیم خونه از شدت خستگی خوابیدی ومامان تونست به کاراش برسه.ولی این دفعه پارک رفتنمون خیلی خاطره انگیز بود البته از اون جهت ...
30 ارديبهشت 1391

ماما بریم سورسووووره

گل ماما عزیز ماما دیروز عمو بهداد اومد و پکیج سرویس کرد تا توکه عاشق امومی راحت بری و به عشقت برسی و دیگه مشکل سردی اب حل شد .وقتی عمو اومد تو خواب بودی و وقتی بیدار شدی با یه اخم و یه علامت سوال گنده تو چهرت از مامان پرسیدی این کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟بابایی هم دیر اومد خونه مثلا دوشنبه ها روز خانواده هست و باید زود از اداره بیاد ولی وقتی اومد خواست تا بعد از ظهر بهاری دل انگیز و به یاد ماندی بشه .واسه همین مارو برد پارک و تو به عشقت  یعنی سورسووووره رسیدی. اونجا خیلی بازی کردی و حسابی گرسنه شدی واسه همین بردیمت به رستوران مورد علاقه مامان و بابا تا حسابی بهت خوش بگذره .فکر نمیکردم انقدر گرسنه باشی و حسابی مامان به خاطر این موضوع ناراحت ...
26 ارديبهشت 1391

شرکت در جشن اداره بابایی

     دایی عفان تولدت مبارک                               امیرعلی سلام پسرم میخوام برات از چند روز گذشته بنویسم .جمعه تولد دایی عرفان بود ووارد 8 سالگی شد  تو دلی از عزا دراوردی وخیلی بهت خوش گذشت .ماشااله با همه خوش اخلاق بودی و حسابی خودتو تو دل مهمونا جا کردی .عرفان هم  خیلی از جشن راضی بود و مدام از مامان جون تشکر میکرد .هدیه های تولد هم دقیقا آرزوهای عرفان بود یعنی هلی کوپتر کنترلی ،اسکوتر و بازی های فکری و لباس و ... که مو...
25 ارديبهشت 1391

با تو زنده ام با تو عاشق ترینم با توخوشبخت ترینم

  روز مادر امسال هم گذشت و من امسال بیشتر و بهتر معنی مادر بودن را میفهمم.دیروز در افکارم غرق شده بودم ،به تو فکر میکردم. به اینکه من با وجود تو مادر شدم .میدونی پسرم میدونی جونم بند جونته میدونی وجودت آرامبخشه میدونی که دلیل بودنمی میدونی نفسم با تو میاد و میره میدونی تسکین دردامی میدونی سنگ صبورمی میدونی با تو بودن یعنی در بهشت بودن پسرم  من با تو زنده ام با تو عاشق ترینم با تو خوشبخت ترینم   عاشقونه میخوامت                          &n...
24 ارديبهشت 1391

روزهای خوش باهم بودن

دیروز بابایی زودتر از همیشه از سر کار اومد و مارو شگفت زده کرد.زنگ درو زدو گفت زود حاضر شیم تا بریم پارک.کلی خوراکی های خوشمزه برای تو پارک هم خریده بود.وقتی رسیدیم تو زمین بازی من روی یه تاب خانواد نشستم و به یاد روزهای کودکی تاب خوردم.بابایی تو رو برد سمت سورسسسوره (سرسره).با با برای اینکه شجاع باشی تو رو تنهایی میذاره و از دور هواتو داره،خداهم کمک کرده و تاحالا اتفاقی برات نیفتاده.تو هم از سورسسسوره های بلند بدو ن هیچ ترسی پایین میایی و من بهت افتخار میکنم.چون از تو بزرگتراش با وجود والدینشون باز میترسن .بعد اربازی رفتیم تو یه آلاچیق دنج نشستیم و خوراکیهای خوشمزه رو نوش جان کردیم.بعد پارک هم رفتیم خونه عزیز و شام کنار اونا خوردیم .بعد که...
20 ارديبهشت 1391

بزرگ مرد کوچک

عزیزکم! این روزها دیگه سعی میکنی جملات طولانی و کلمات سخت رو بگی.دیگه مرتب در حال صحبت هستی و با شیرین زبونیات دل همه رو بردی.وقتی میارمت خونه اولیت جایی که میری  تو آشپزخونه کنار یخچال و میگی ماما هنونه بعد من میگم نیست اشاره میکنی به فریزر ماما بسسسسنی.مامان قند تو دلش اب میشه و دلش به رحم میاد و از هر دو برات میاره تا نوش جان کنی.دیگه میری تو اتاقت و تنهایی با خودت بازی میکنی بازی مورد علاقت ماشین بازیه دیگه شبها تا صبح راحت میخوابی و کمتر برای شیر خوردن بیدار میشی .تو فکر اینم که تورو  تو اتاق خودت تنها بخوابونمو کم کم وابستگیتو کم کنم. دیشب موقع خواب از حوله ای که رو در اتاقت بود ترس...
20 ارديبهشت 1391

عذرخواهی مامان از امیر علی ناناز

عزیزتر از جانم! امروز میخوام یه عذرخواهی بابت نبودنم بکنم .دیروز با خاله مریم و مامان جون رفته بودیم دهکده آبی    قراربود تا ساعت ٦ برگردیم . اما بنا به دلایلی دیر تر شد و حدود ساعت ٩شب رسیدیم خونه .این اولین باری بود که تا این موقع تنها پیش بابا و عزیز مونده بودی.وقتی هم مامانو دیدی حسابی ازش استقبال کردی و باعث خوشحالیش شدی .اما بابایی حسابی حال مامانو گرفت و کلی از دست مامانی دلخور بود و مدام تو رو وسط میکشید و میگفت چرا به خاطر بچه زود نیومدی .پسر گلم باور کن که اونجا همش بیاد تو و بابایی بودم و مطمئنم که منو میبخشی . مدام به خاله ها و مامان میگفتم که کاش امیرعلی هم اینجا بود . چون تو عاشق اب بازی هستی و البته با چند ق...
19 ارديبهشت 1391

مامان من کو؟

در  مزرعه اي كوچك كوچولويي  از بيرون آمد  او از خودش پرسيد :    من كجاست ؟    ا كوچولو  در مزرعه گشت تا اينكه را ديد      از پرسيد : تو  مرا نديدي ؟ و گفت : نه ، ولي  به تو كمك مي كنم تا او را پيدا كني ا    و ا گفت : متشكرم     ا   كوچولو در مزرعه به راه افتاد تا به رسيد از پرسيد: تو مرا نديدي ؟    ن گفت : نه من  تو را نديديم  دوباره كوچ...
18 ارديبهشت 1391

بابای خیاط

پسر گلم دوشنبه شب (پریشب)عروسی پسردایی بابا (حسین)بود که نزدیک خونمون هم بود .اونجا خیلی بهت خوش گذشت و طبق گفته های باباحسابی شیطونی کرده بودی.به منم خیلی خوش گذشت چون بابایی زحمت کشید و تو رو تا آخر مراسم نگهداشت. دیروز اولین نوشمک زندگیت رو نوش جان کردی و خیلی بهت مزه داده بود و بازم رفتی کنار فریزر و اشاره میکردی تا یکی دیگه برداری   دیشب بابایی خیاط شده بود و تمام دگمه افتاده پیراهن و پارگی جیب شلوار و سوراخهای جورابشو داشت میدوخت .من رفتم دگمه لباسشو آوردم و گذاشتم جلوش تا اومد برداره هر چی گشت نبود .کلی خونه رو زیر و رو کردیم نبود که نبود .یهو بابایی دید تو داری یه چیزی میخوری و صدای خرچ خرچ ...
18 ارديبهشت 1391